خیال ِتشنه

Saturday, August 06, 2005

Rikard Wolff

دیروز صبح هوا خیلی گرفته بود و دل من بیشتر از هوا. همینطور که داشتم چای می نوشیدم نگاهی هم به روزنامه یوتبری پستن می انداختم و خبرهای مهمش را می خواندم. در ستون سمت راست نوشته شده بود که به دختری در جنگل تجاوز شده است. تصویر بزرگی هم از آقای احمدی نژاد که خم شده بود برای بوسیدن دست آقای خامنه ای، در وسط صفحه روزنامه چاپ شده بود...
در صفحه ای دیگر هم عنوان شده بود که اداره مهاجرت سوئد پناهجوهایی را که ایرانی و همجنسگرا هستند و به ایران پس نخواهد فرستاد. خوشحال شدم از اینکه بالاخره بعد از مدتها اداره مهاجرت سوئد به خود آمد که در ایران هر قشری امنیت ندارد. البته ناگفته نماند که اعدام آن دو نوجوان همجنسگرا در ایران سبب چنین اقدامی شد.
نگاهی به صفحات آخر روزنامه انداختم عکسی از ریکارد ولف هنرپیشه، خواننده، ترانه سرا و ...مورد علاقه ام را دیدم. بله او در پارک بازی یوتبری " لیسبری" دعوت شده بود برای داشتن کنسرتی.
آمدم به اتاق پذیرایی به دو مهمان کوچولو خود نگاهی کردم که ببینم آیا می شود دستشان را گرفت و بی دردسر به کنسرت برد یا نه. قیافه هر دو شیطان و در عین حال مظلوم بود. رو به هر دو کردم و گفتم :" دخترای گل می خواهید بریم لیسبری؟"
آنها که پیشتر اسم چنین جایی را نشنیده بودند و فقط می دانستند اینطوری می شود از خانه بیرون زد فریاد زدند:" آره بریم بریم."
عصر با آنها زدم از خانه بیرون. هوا هم گاه بارانی و گاه ابری بود. بچه ها کمی در پارک بازی کردند و وسایلی را که سنشان قد می داد سوار می شدند.

حوالی ساعت هشت شب ریکارد ولف بر روی سن که در فضای باز، کنار حوض و فواره ها قرار داشت حاضر شد . او با صدای زیبا ، رفتارهای هنرمندانه اش و ترانه های زیبایش مرا برد به دنیای زندگی، دنیایی که فقط مصیبت نبود، عشق بود، انسانیت بود، لذت بود و معرفت. دخترهای کوچولو آنقدر با آهنگهای او که گاه شاد و گاه غمگین بود رقصیدند و بالا و پایین پریدند که برخی از آدمها دلشان را از خنده گرفته بودند. وقتی ریکارد ولف داشت آهنگ آخر خود را می خواند باران شدیدی گرفت که هر کس چتر نداشت موش آب کشیده شد،از جمله خود ما. مردم به شور آمده بودند. دست می زدند، می رقصیدند و یکی یکی به سن نزدیک می شدند. صدای ریکارد و شرشر باران مرا می برد به عالم شعر و به ایران خوب مان. لحظه ای دلم سخت گرفت. به یاد مردمی افتادم که حتی تاب شنیدن واژه همجنسگرا را ندارند چه برسد به نشست و برخاست با آنها و یا قائل شدن حق و حقوقی برای آنها.
دوستان ریکارد ولف همانطور که پیشتر هم گفته ام یک هنرمند همجنسگراست. دیروز مردم برای هنر او هوار می کشیدند و شاید به تنها چیزی که در رابطه با او فکر نمی کردند همجنسگرا بودن او بود، چرا؟ چون آن مردم برای هویت جنسی یکدیگر احترام قائل بودند و آن را یک امر خصوصی می دانستند. آنجا کسی ریکارد را بخاطر هویت جنسی اش بی هویت و تحقیر نکرد. ای کاش روزی فرا برسد که مردم و دولت ما هم بتوانند به این درجه از درک برسند.
در آخر بد نیست به خاطره ای در ایران اشاره کنم. یک روز صبح پدرم روزنامه اش را آورد و گفت که این خبر را خواندی؟پرسیدم که کدام خبر؟ روزنامه را نشانم داد و گفت که خروسی در ایران دو تا تخم گذاشته است. مطلب را تا آخر خواندم و بعد لبخندی زدم و به پدرم گفتم:" خدا را شکر که خروس بوده است، وگرنه..."
پدرم پرسید:"وگرنه چه؟"
گفتم اگر آدم بود که نه اینجوری راجع به او می نوشتند و نه شما این خبر را به من نشان می دادید . پدرم کمی با تعجب بهم نگاه کرد. از آنجایی که نمی شد واضح حرف زد ، گفتم :" آقا این خروس اینطور که پیداست هم مرغ است هم خروس..."
پدرم که دیگر دوزاریش کاملا افتاده بود گفت:" پاشو بچه از این حرفها نزن که خوشم نمی آد. یعنی چه؟ مرده شور آن آدمی را ببرند که..."
رفتار پدرم برایم عجیب نبود. شاید اگر من هم فقط از آن محیط و آن نظام تغذیه می شدم همان عکس العملی را نشان می دادم که پدرم نشان داد. ایران کشوری است که در رابطه با آموزش مسائل جنسی هفتاد سال عقب است( در مقایسه با کشوری مثل دانمارک و سوئد است). در اصل می شود گفت که هنوز برنامه ای به نام آموزش جنسی وجود ندارد.


بخشی از ترانه ریکارد ولف
هرگز امیدم را از دست نخواهم داد
روزی تو برمی گردی
به تو قول می دهم تا آن روز منتظرت بمانم در جایی که روزی تو با من تمام کردی
یک رد پایی هست که به قلب ختم می شود
آن راه همیشه باز است
آنجا منتظر تو می مانم
........................

3 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 9:09 AM, Anonymous محمد said…

    خانم طاری درود ...

    نبودم ... تبریکم را به خاطر انتشار کتاب جدیدتان پذیرا باشید .
    ای کاش می شد به این کتاب دسترسی داشت ...
    تغییر کوچکی در آدرس وبلاگم داده ام
    شادزی

     
  • At 2:01 PM, Anonymous محمد said…

    درود دوباره ...

    هنوز در سرزمین مادری ام زندگی می کنم ... زیر رشته کوههای البرز ... توی هوایی که هنوز طعم غربت به خود نگرفته است .... ای کاش می شد کتابتان را در ایران هم یافت ... حیف

     
  • At 12:38 PM, Blogger parnian said…

    زمان لازم است و بها که باید پرداخته شود تا درک دیگران و پذیرفتن آنچه هستند را یاد بگیریم .

     

Post a Comment

<< Home