خیال ِتشنه

Thursday, June 30, 2005

شعری از دفتر" رقص غروب"

دوباره بجای تو غم را
سخت در آغوش گرفته ام
سرش را روی سینه گذاشته ام
در گوشش لالایی می خوانم
و صورتش را با اشک هایم می شویم


دوباره من و غم
در پیکر سنگین شب
می پیچیم به یکدیگر
پلک می زنیم تا صبح
و خیره می شویم
در نگاه چراغی
مبادا شبحی
دیوانگی مان را به انتظار بنشیند

2 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 12:27 PM, Anonymous Anonymous said…

    حميرا جان سلام ... خيلي خيلي شعرهات دلنشينه . راستي صحبت كردي با اون فردي كه ميخواستي ؟.. سعي ميكنم كمك كنم . دارم از دوستاني كه به بم اعزام شده بودند پرس و جو ميكنم البته نميدونم چه چيزهايي اش منظورته ؟ .... قربانت رضا

     
  • At 2:29 PM, Blogger parnian said…

    اگه ما رو ول می کرد که دنیا معنی شو از دست میداد. می چسبه و ما باید یادمون بره که اینجاست.

     

<< Home