خیال ِتشنه

Tuesday, June 28, 2005

چرا دو شخصیتی؟

طی مدت کوتاهی که ایران بودم با جوانها بیشتر از هر کس دیگری نشست و برخاست داشتم. خوشبختانه خیلی با هم احساس دوستی می کردیم و فاصله سن هیچگونه مزاحمتی ایجاد نمی کرد. آنها از هر دری حرف می زدند اما از آن دری که در واقع آرزوی قلبی شان بود بیشتر حرف بزنند، رویشان نمی شد که حرفی بزنند برای همین من یک طوری سر حرف و باز می کردم. آنوقت آنها با خیال راحت نفس عمیقی می کشیدند و حالا حرف نزن کی حرف بزن. زیاد فرقی هم نمی کرد که از کدام خانواده و مذهب و تربیت می آمدند. مثلا روزی یک پسر خوش تیپ و جوان که از خانواده فوق العاده مذهبی هم می آمد کمی این پا و آن پا کرد. لب خود را گاز گرفت و وقتی عرق پیشانی اش را خشک کرد گفت:" می دونی من دوست دختر دارم. سیگار هم می کشم ولی روح پدر و مادرم از این قضیه خبر ندارد. همش عذاب وجدان دارم و احساس گناه می کنم. تو فکر می کنی توی جهنم می رم و خدا..."
لحظه ای خود را در نقش رضا (پرویز پرستویی، فیلم مارمولک) دیدم که دزد بود و بر حسب اتفاق در زندان افتاد و در جلد آخوند رفت. و آن پسر قران حفظ کن که می خواست ملا بشود و یواشکی با دختری حرف می زد وگفتم:" گناه؟ دختره را دوست داری و...؟"

گفت:" خیلی خاطرش را می خواهم. باور کن از روی ترس از خدا هر شب توبه می کنم که نبینمش ولی نمی دانم چرا روز که می شود لامذهب این شیطون جوانی و احساس می رود توی جلدم. می گی چکار کنم؟"
بعد از پر سه ای در دوران نوجوانی و جوانی زدن و قایم موشک بازی هایش دلم بدجوری برای برخی از جوانها سوخت. پیش خودم گفتم این هم زندگی شد نسل در نسل جوانی اش در دلهره ، عذاب وجدان ، احساس گناه و افسردگی تباه بشود؟ بعد رو کردم به پسر و گفتم:" اگر واقعا دوستش داری و همان حقی را که برای خود قائلی برای او هم قائلی و خیال نداری که باهاش بازی کنی هیچ عذابی به خودت نده. و رفتم در جلد آن رضا و گفتم شماها حالتون را بکنید ."
روزی هم با کریستفر به دیدن خانواده ای رفتیم که دختر جوان و زیبایی داشتند. کریستفر و دختر همین که همدیگر را دیدند برقی در نگاه هر دویشان دوید. پیش خودم گفتم:" ای داد بیداد همین یکی را کم داشتیم. یک "بیگانه" و یک دختر شرقی ایرانی در اولین لحظه برق عشق در چشمانشان بدود. حالا فرداست که باید با این خانواده تیشه بدم و اره بگیرم. یکی بگوید ما مسلمانیم و آن بگوید..."
چند روزی گذشت تا اینکه دختر زنگ زد و شروع کرد غیرمستقیم همچین که مثلا من نمی فهمم او هم نمی فهمد زیر پاکشی کند که کریستفر زن دارد یا نه و...
کریستفر که از همان اول دوزاری اش افتاده بود که در کشور اسلامی باید رعایت چه را کرد و چه نکرد. خود از صد تا آخوند و نظامی های امر به معروف و نهی از منکر بدتر شده بود. سر به زیر بود و زیاد دم پر دخترها و زنها نمی رفت ( البته به ذات انسان شریفی هست و چشم چران نیست.) وقتی هم با چندی در پارک قدم می زدیم و می دید من هم از فرصت استفاده کرده و روسری را زیاد جدی نمی گیرم و مثل برخی امروزی ها روسری از سرم می افتد غر می زد که این روسری را درست سرت کن. گره اش کن . موهایت از زیر روسری ات بیرون است. یک دفعه سرش داد زدم که به تو چه مربوطه؟ آقا واسه ما مامور شده است. البته طفلک آنقدر راجع به سنگسار، اعدام و این حرفها در سوئد شنیده بود که خیال می کرد یکی پیدا می شود و به جرم بدحجابی سنگسارم می کند.
داشتم از آن دختر می گفتم. بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت:" مرد دلخواه من کریستفر است. هیچ مردی اینجا دل من را نگرفته است. کم سن و سالهایش که عقل ندارند و سن و سال دارش هم که خانواده قبول نمی کند. گفتم:" قربونت برم. گیریم که او هم از تو خوشش آمده باشد با آن خانواده سنتی که تو داری مگر می شود. این پسر سوئدیه، مسیحی و ...."
گفت که حالا یک راهی پیدا می کنیم. من همیشه در فکر بودم که روزی فرار کنم چه موقعیتی بهتر از الان.
گفتم:" قربونت! از خطر شیطون بیا پایین. فرار چیه؟ یک راهی پیدا کن با بابا و ننه ات حرف بزن."
گفت:" اینا که این چیزا حالی شون نیست. تصویری که اینها از من دارند این چیزی نیست که تو امروز می بینی. من تو خونه هر چی اینا می گن می گم به روی چشم. مگه می شه با اینا صادق بود و حرف زد. "
حکایت ادامه دارد

2 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 8:49 PM, Anonymous Pouya said…

    حمیرا جان سلام.
    راستش من از سایت زنان ایران به نوشته خوبت درباره ماهواره و محدودیت ها هدایت شدم و همین جا می نویسم که درست و گویا نوشته بودی.
    خوب است که خاطراتت را می نویسی اما یادم هست نوشته بودی مه دوربین به همراه نداشتی.
    راستش دوستی خواسته بود از بچه های خیابانی عکس بگیرد آنها هم به او اصرار کرده بودند که اگر این کار را بکنی می آیند و همین کار گدایی و آدامس فروشی را هم از دستمان می گیرند. خیلی رقت انگیزاست، نه؟
    آن دوستمان هم اصلا منصرف شده بود.

    شاد و پیروز باشی
    پویا

     
  • At 12:18 AM, Blogger مجيد زهری said…

    سلام
    راستش حمیرای عزیز، برایم کمی عجیب است که یک‌نفر، آن‌هم یک دختر، با همان نگاه اول تشخیص بدهد که فلانی مرد ایده‌آل اوست و بخواهد با او ازدواج کند! در این قبیل مسائل، علت را باید جای دیگری جست.

    موفق باشی

     

<< Home