خیال ِتشنه

Monday, June 06, 2005

سفر به ایران و ملاقات جوانی

یک عصر بعدالظهر با برادرم و کریستفر (دوست سوئدی ام) به یک قهوه خانه مدرن در محله هفت حوض رفتیم تا هم چای نوش کنیم و هم یکی از دوستان برادرم ، امیر را که هوای اروپا رفتن به سرش افتاده بود و ملاقات کنیم. کریستفر همینکه وارد شد دستی بر سینه گذاشت و گفت:" السلام و علیک!"
!لبخندی زدم و گفتم:" قرار نبود اینجا آمدی عرب بشی. یه سلام بگو و السلام"
لبخند مهربانی زد و گفت:" خوب کجا بنشینیم ؟" نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:" آونجا که حوض فیروزه ای هست و درخت تاک!"
لبه های حوض را دست می کشیدم همچین که کسی نفهمد و پر به آسمان حوض کودکی می کشیدم. سرم را پایین آوردم و آب را بوئیدم. دنبال بوی خزه های حوض کودکی می گشتم و ماهیهای سرخی که توی لجنهای حوض دنبال هم می کردند. مردی گفت:" خانوم قهوه میل دارید یا چای؟"
گفتم:" چای!"
کریستفر به دختر و پسرهای جوان نگاه می کرد و نگاههای عاشقانه شان. گفتم:" می بینی چه عاشقانه در کنار هم نشسته اند و با هم حرف می زنند؟ فکر می کنی چند درصد از خانواده هایشان از ملاقات اینها خبر دارند؟"
سرش را تکان داد و گفت:" نمی دونم؟ فقط می تونم بگم که با هم بودنشان قشنگه."
امیر آمد و بعد از احوالپرسی به برادرم گفت:" این پسره واقعا سوئدی است؟ چقدر لباسش ساد ه اس. نکنه خالی بند داری یه دهاتی را بجای یه سوئدی قالب می کنی؟ "
کریستفر متعجب نگاه می کرد. برادرم خندید و گفت:" دیوونه!"
نشستیم با یکدیگر به گفتگو. من و کریستفر از شرایط بد سوئد می گفتیم و امیر از شرایط بد ایران. هر چه من از سیاهیهای دولت سوئد و برخوردهای بدشان با مهاجرین و پناهنده ها می گفتم او از بدی دولت ایران می گفت. بعد از کلی صحبت به من گفت:" تو اولین ایرانی که من دیدم از آنجا اینقدر منفی می گوید. بقیه از پولدار شدنشان و...می گویند."
گفتم:" بعضی از هموطنها خائن و دروغگو هستند. نمی دانم شاید هم فقط به پول فکر می کنند و خریدن خانه. می دانی چند سال برای اقامت باید آنجا منتظر بشوی و تازه بعد از گرفتن اقامت و گذران پروسه های مهاجرت با چه کارهایی باید اولین کار را شروع کنی؟"
- با چه کارهایی؟
"کار با سالمندان، نظافت و یا کار سیاه با پایین ترین دستمزد که با اجازه ات اولین کسانی که استثمارت می کنند هموطنهای شریف خودت هستند."
گفت:" خوب آدم اونجا مجبوره!"
گفتم:" بیشتر پدر و مادرهای ایرانی آنقدر بچه هایشان را لوس بار آورده اند که هر جا جایشان باشد در کشورهایی مثل سوئد نیست. آنجا نازکش نخواهی داشت. می دونی چقدر ایرانی در بیمارستانهای روان و اعصاب بسر می برند و...!"
گفت:" پس خودت چی؟ تو که بنظر خوب و سرحال بنظر می رسی. درست را هم که تمام کردی؟"
گفتم:" آخر من از همان بچگی توی ایران کار تابستانی می کردم و دختر بودم نه پسر یکی یک دانه...آنجا هم از روز اول همه آن کارهایی را که در ایران عارمان می آید انجام بدهیم و انجام داده ام. اگر دانش امروز را داشتم پایم را از خاک ایران بیرون نمی گذاشتم. البته ناگفته نماند که شرایط پانزده سال پیش فراری ام داد. این حداقل هایی که امروز در ایران وجود دارد آنزمان وجود نداشت. فراموش نشود آدمهای موفق و تحصیلکرده در آنجا زیاد داریم. همه با سختی و تحمل فشارهایی به اینجا رسیده ایم. امروز شرایط فرق کرده است. امروز دیوانه ات را بی اقامت راهی وطن می کنند."
- پس شما می گی اینجا بمانم. ؟
اگر هدف مشخصی نداری و صرفا برای پولدار شدن می خواهی در این سن خودت را آواره کنی، بهتر است که اینجا بمانی. چون هیچ جا بهتر از اینجا نمی توانی پول دربیاوری. شما در اینجا قدرت داری. قدرت در زبان، کار و قدرت اجتماعی. آنجا اولین چیزی را که از دست می دهی همین چیزهاست. همین چیزهایی که الان بهش فکر نمی کنی و بعد هزاره ذره ات می کند. "
- چرا شما برنمی گردی؟
" نیمی از عمر من آنجا گذشته و نیمی اینجا. من گرفتار برزخم. من خودم را متعلق به هر دو جا می دانم. تازه یک بچه دارم که متولد و بزرگ شده آنجاست. من تنها نیستم .نمی دانم اگر بتوانم و شرایطش فراهم بشود باید برگردم به ایران و آن را بسازم که بیشتر از آنجا نیازمند من است."
از کریستفر معذرت خواهی کردم که مرتب فارسی حرف زده ام. به او گفتم که باید هر چه می دانم را بگویم. دلم نمی خواهد بچه های اینجا با شرایطی که اکنون در خارج کشور وجود دارد به خارج نقل مکان کنند. او گفت که می فهمم. گفتم که خواهش می کنم تو هم واقعیت آن جامعه را بگو. بگو که خود تو هم تاب ماندن در آنجا را نداری...
امیر گفت:" همه سوئدی ها اینجور ساده لباس می پوشند؟ کریستفر چند سالش است؟"
کریستفر به فارسی گفت:" سی و یک سال."
امیر خندید و گفت:" فارسی را هم که دارد یاد می گیره!"
گفتم:" این جوان در سوئد با قناعت زندگی می کند تا سالی یک ماه را بتواند به شرق برود و از عشق و زیبایی های شرق بهره ببرد مثل من دلش از آن جامعه سرد صعنتی خون است. اگر او می خواست ولخرجیهای بیخودی کند که الان اینجا نبود. ببین بیشتر آن هموطنهایی که از آنجا می آیند اینجا خانه می خرند هم مثل این با قناعت زندگی کرده اند. آنجا کسی نمی تواند دست و دلباز باشد و اینجا خانه هم بخرد و..."
امیر گفت:" اینجا آدم آزاد نیست. هر کاری آدم می کند با ترس و لرز است."
گفتم:"می فهممت. اینجوری نمی ماند. باید درستش کرد در همینجا. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.ببین یک عشقی اینجا وجود دارد که جنسش نه از طلا که بالاتر از طلاست.
"
امیر گفت:" شما چند روز اینجا بوده ای و خبر نداری؟"
گفتم:" من این عشق را توی همین چند روز توی دستهای مردم فقیر دیده و لمس کرده ام. اینجا زمین خوردم ده نفر بطرفم دویدند. اینجا توی صف سبزی مردم با گوش کردن به درد دل هم، یکدیگر را تراپی می کنند. اینجا با آن هم دردی که طی بیست و شش سال مردم دیده و کشیده اند،هنوز بهم لبخند می زنند. اینها را از خودم نمی گویم. این لبخند را از لبان مادر حمید ( زن روستایی) که جوانش را در سن بیست سالگی اعدام کردند و حتی جنازه بچه اش را بهش تحویل ندادند دیدم. این لبخند را از لبان پدر داغداری دیدم که وقتی بغلش کردم تا بهش تسلیت بگویم دم گوشم با زمزمه و گریه نام فرزندی را آورد که بیست سال است در غربت می سوزد و نمی تواند به آب و خاکش برگردد. او شاید حسرت دیدن فرزندش را در ایران داشته باشد ولی حسادت نمی کند و افرادی مثل من را به چشم بچه خود می بیند...

13 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 11:42 AM, Anonymous Pantea said…

    AAli bood, por az ehsas va dar eine hal vaghei, khoshhalam ke 8 sal door boodan az iran, shoma ra nesbat be vagheitaha agah-tar karde. va mitavanid bedoone taasob, anche dide eid ra be in zibaiee bazgoo konid, rastesh be sheddat delam baraie iran tang shod...

     
  • At 12:16 PM, Anonymous Anonymous said…

    Salam!
    Taajob mikonam az sabke fekri va neveshtarie shoma va nahveie etelaat dadaneton be kesi ke tasmime be khoroj az Iran dare.
    Ta zamani ke mellat in tarze fekr ra dashte bashan tahavolee ghabel tavajohi dar an mamlekati ke poshte sar gozashtimesh rokh neide.
    Jalebe, adami ro ke sade lebas miposhe ra dehati talaghi mikonan, dar mamlekati bigane bedone tasalot be zaban (na swedi va na ehtemalan englisi) entezare kare sathe bala dashtan, va kare khadamati, ia kare ba salmandan ro kasre shane khodeshon hesab kardan va ...
    Vagheiati ke shoma faramosh kardid ine ke nemishe entezar dasht ideale adamhaie motafavet iek chize moshakhas bashe. Iek nafar mamlekatesh ra poshte sar migzare baraie inke dar fazaie demokrasi nafas bekeshe va majale ezhare nazar peida kone, ieki baraie bachash ranje dori az azizanesh ro be tan mikhare, ieki miad ke poze poldar bodan va oropaii mahsob shodan bede... Shomaii ke oropa zendegi mikoni baiad motale bashi ke mohajerat masaleie chandan boghranj nist. Cheghadr adam salane swed ro be maghsade USA va baghie keshvarhaie oropaii tark mikone?!
    Biaiid be zahmate adamha baraie ba abero zendegi kardan baha bedim va onha ro babate kari ke mikonand kochek nakonim hatta agar kare ba salmandan bashe ia kare nezafatgari. Anhaii haghirand ke jibeshon az male dozdi por shode. midonid az chi bishtar tasof mikhoram? Az inke dar in mamlekate gharib jaie pishraft dashtam va harfam ro zadam. Majale in ro peida kardam ke bedon tavajoh be zan bodanam dar jamee jaie khodam ro baz konam. Khoda midone ke dar Iran khodam ke hanoz bad az salha be dorish adat nakardam babate in tarze fekr che ke bar saram nemiomad.
    Baz ham az ham mishenavim o mikhanim...
    Eradatmand / Soheila
    PS. Rasti amar neshon nemide ke darsade iranihaii ke dochare bimarii ravani hastand bishtar az swediha bashe be enzemame inke nabaiad faramosh kard ke tedadi ham majboran jozve in jam bashand ke eghamat begiran...

     
  • At 2:48 PM, Blogger حميـرا said…

    با سلام به شما خواننده گرامی.
    از نظر من هیچ کاری پست نیست اما کار هم مثل هر چیز دیگری قابل طبقه بندی هست. هستند افرادی که خیال می کنند در خارج بهترین امکانات و کارها در انتظار آنهاست . به همین دلیل عزم خود را جزم می کنند برای سفر. به اینگونه افراد که دارای شغلی بهتر با درآمدی بیشتر هستند واقعیت آنجا را برایشان می گویم. اگر کسانی که با سالمندان کار می کردند حقوقس برابر با دکترها داشتند آنوقت این کار کوچک شمرده نمی شد. در ضمن ایرانی که هنوز در سن سی سالگی مادرش صبحانه اش را می دهد و رخت هایش را می شورد و تا بحال زیر پای کسی جز خودش را عوض نکرده و شغل آزاد داشته است با سالمندان کار کردن و یا زیر پای آنها را عوض کردن یکی از محالات است. من تعصبی روی هیچ کاری ندارم ولی همه مثل من و شما فکر نمی کنند.
    خیلی ها می خواهند از ایران بگریزند بی آنکه ذره ای از واقعیت خارج کشور بدانند.
    مهاجرت و یا پناهنده شدن برای کسی که واقعا هدف دارد کار چندان دشواری نیست.

     
  • At 2:55 PM, Blogger حميـرا said…

    خانم "سهیلا" در کشور سوئد یک میلیون از بیماریهای مغزی رنج می برند. لفسردگی، ناراحتیهای دیگر روان و اعصاب ملیت نمی شناسداما گریبانگیر مهاجر و پناهجو که با انواع مشکلات در اینجا بسر می برند می شود.

     
  • At 4:26 PM, Anonymous نسيم بهار said…

    سلام حميراي عزيز
    ببخشيد اين روزها كلي به زحمت افتاديد و سخنان من رنج و خستگي سفر شما را دوچندان كرد!.عذر خواهي مي كنم،جواب يادداشت هاي شما را در يك پست جديد نوشته ام،اميدوارم در پايان به يك نقطه نظر مشترك دست پيدا كنيم.موفق و شاد باشيد

     
  • At 4:43 PM, Anonymous Anonymous said…

    شهلا
    حمیرا جان درود بر تو عزیزم
    من نیز مانند تو غربتی هستم ولی نه در سوئد بلکه در آلمان زندگی می کنم
    از سخنانی که با دوست برادرت رد و بدل کردید خیلی خوشم اومد آخه همین که نوشتید درسته ولی اونایی که از زندگی در ایران بریدند دیگه دیوونه شدند و میخان به هر صورتی که ممکنه از ایران بزنند بیرون /مثلن یکی از خواننده های من برایم پیامی نوشته که فکر می کنم با گذاشتن لینک این متن تو جواب خوبی را براش باشه
    به هر روی از اینکه زیتون جان نام تو را در بلاگش آورد و باعث آشنایی من با هات شد باید در همینجا ازش
    .سپاسگذاری کنم
    من نویسنده
    هستم http://mt.21mehr.com
    .تا درودی دگر بدرود

     
  • At 6:53 PM, Anonymous FA said…

    Salaam,
    I have been living in Canada for more than 10 years. I have got my PhD here and make a good living here. However, I have come to the same conclusion as you were giving to your friend.

     
  • At 7:01 PM, Blogger حميـرا said…

    سلام شهلا عزیز
    از آشنایی با شما خوشحالم. لطف کن آدرس دقیق را برایم بگذار. چون نتوانستم با آدرسی که گذاشتی وارد شوم.
    پایدار باشی

     
  • At 10:59 PM, Anonymous سجاد said…

    سلام. تا انتهای صفحه را خواندم و لذت بردم و زاویه دیدت را تحسین می کنم.

     
  • At 10:33 AM, Anonymous peyman said…

    سلام دوست عزيز,
    بزاستي كه وطن را بايد ساخت.... در ضمن لينك درست شهلاي عزيز اينه: http://21mehr.com

     
  • At 2:56 PM, Anonymous Anonymous said…

    شهلا
    حمیرا جان سپاس که با درد سر به من
    .سر زدی
    از پیمان نیز سپاسگذارم ولی کدام پیمان؟؟!!!

     
  • At 3:56 PM, Anonymous نسيم بهار said…

    سلام حميراي عزيز
    جواب يادداشت هايت را ديشب نوشتم خوشحال خواهم شد اگر نظر خاصي داريد بفرماييد.موفق و شاد باشيد

     
  • At 3:28 AM, Anonymous Anonymous said…

    وقتی بعد از 19 سال به شهرم تهران برگشتم بارها چنین گفتگوهایی با اشنایانم داشتم. کاش ذره ای از توانایی نگارش تو را داشتم تا از سختیها و فشار زندگی در المان بنویسم و از احساس زنده بودن وقتی در شهرم تهران هستم.علی. .

     

Post a Comment

<< Home