خیال ِتشنه

Saturday, June 04, 2005

سفر به ایران اروپایی ، به کوچه ها و جوانه هایش

هشت سالی می شد که به ایران نرفته بودم، به ایران ازدحام ، به ایران غبار گرفته و به ایران ... وقتی از فرودگاه و هفت خوان رستمش گذشتم. هوا را تا آنجا که ریه هایم جا داشت نه نفس که چشیدم. هوا مزه خاک کشور پرتغال را می داد و عطر پاریس. دستی به خاک باغچه ای در فرودگاه کشیدم باور کنید رنگ خاک یونان را داشت.
برادرم چند دقیقه ای در فرودگاه گشت تا ماشینش را پیدا کرد. بعد پا را روی گاز گذاشت و تا نارمک نه گاز که تازید. هر چه می گفتم که سوئد مرا کم دل کرده است و طاقت ...آرامتر بران انگار که نه انگار. پدرم دستش را زیر چانه گذاشته بود و چون عاشقی نگاهم می کرد. مادرم گویی در افکار پراکنده خود پر و بال می ریخت و در دنیایی دیگر پرسه می زد. من شهر را زیر ذره بین نگاه خود برده بودم. تهران من تهران قدیم، کوچه پس کوچه های شوش و مولوی نبود. آنقدر خیابان ، پل ، اتوبان و پارک درست شده بود و تابلوهای جدید اینجا و آنجا نصب شده بود که آدم خیال می کرد وارد شهری دیگر شده است، یک شهر اروپایی. آنها که کارگر شهرداری بودند اونیفرم به تن داشتند درست مثل کارگرهای فرودگاه مهرآباد. دیدن گلفروشهای جوان و یا آنان که به شغل دیگری مشغول بودند در دل نیمه شب خالی از صفا نبود. شهر زنده بود از آدمهایی که برای کار و لقمه نانی وقتی نمی شناختند. نمی دانم چرا چهره شهر مرا به رمانهای رومن رولان می برد.


طرفهای عصر برخی از اقوام زنگ زدند و راهی خانه مان شدند. آنها مرا زیر ذره بین نگاه خود می بردند و من آنها را. فکر کنم از سر و وضعم کمی تعجب کردند. نمی دانم تصور آنها از یک زنی که از دل سرزمین یخ می آمد چه بود. البته من هم از تیپ آنها در تعجب بودم. چرا که فکر نمی کردم روسری و لباسهایشان آن همه آب رفته باشد. هر چه بلوز و دامن من به عبا می زد، لباس آنها به تنیک و مدهای امروزی . از دخترهای کوچک راجع به مهدکودکشان پرسیدم، از دختر و پسرهای های بزرگ سراغ آزادی و اوضاع دانشگاه را گرفتم . از حرفهای آن کوچولوها پیدا بود در مهدکودک برنامه های خوبی برای کودکان وجود دارد. برنامه هایی که پیشتر وجود نداشت.
دختر 18 ساله ای دم گوشم گفت که منتظر دانشگاه قبول بشود و آزادی را در آنجا ملاقات کند. پسری می گفت که منتظر است با ورود دانشگاه از زندان خانواده رهایی پیدا کند. یکی از اعضای فامیل (زنی ) که نوجوانی خود را به فراموشی سپرده بود می گفت:" نمی گذارم دخترم به دانشگاه برود. آنجا دختر خراب می شود. نمی دانی چقدر دخترها دریده شده اند!"
گفتم:" دخترها دریده شده اند پسرها چطورند؟"
گفت:" آدم که جلو پسر را نمی تواند بگیرد، پسرند. البته تا آنجا که بتوانم جلو پسرهایم را هم می گیرم. باور کن دخترها دارند پسرها را از راه بدر می کنند. اگر بدانی چند قلم آرایش می کنند. دختر بگذارم دانشگاه برود که چشم و گوشش باز شود؟ آنجا بود که بحث بین مادر و دختر بدجوری در گرفت....!"
نمی دانم چرا این شعر در ذهنم طلوع کرد:

تاریخ تکرار می شود

تاریخ در دامن مادران

هزار خاره می شود

تاریخ تکرار می شود

و بکارت ذهن پسران و دختران را

به دار تعصب می آویزد

تاریخ.....
...........
...........

ادامه دارد

1 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 11:45 PM, Blogger مجيد زهری said…

    سلام نازنین یار!
    متن بسیار گیرایی بود از لحاظ ادبی و روایی. در برنامه‌ی هفته‌ی دیگر در رادیو، از آن استفاده خواهم کرد.

    شاد زی و دیر؛ مهرت افزون باد!

     

Post a Comment

<< Home