خیال ِتشنه

Thursday, June 09, 2005

شعری از دفتر "رقص غروب" و تبریک برای راه پیدا کردن تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی

خواننده گان گرامی، دوستان و یاران خوبم پیروزی شب گذشته را در مسابقه فوتبال به همه شما در هر گوشه از این دنیا که هستید از صمیم قلب تبریک و تهنیت می گویم. امیدوارم روزی فرا برسد که در کنار هم این لحظات به یاد ماندنی را جشن بگیریم.

پسرک توی لیله ادت دوچرخه می راند
توی خیال خسته اش
به هر خانه سر می زند

حوا با نگاه آبی
آدم با دستهای خسته
یوسف با قلب شکسته
از چشمی در
به پسرک زل می زند

پاشنه در می گردد. یکی می پرسد:" پسر اهل کجایی؟"

پسرک توی خیالش
دور فلک چرخ می زند

توی کویر خیس بغداد
قله های سبز ایران
قندهار که بارش گلوله است
تا به کانال ادت می رسد و می گوید:" من؟"

-من کولی جهانم!

"کولی جهان؟"

روی این پل
توی این بندر و خاک
پی چه می گردی؟

"پی ماهی سیاه کوچولوم
پی دستای سبز امنیت
پی سقفی برای زندگی
آه آه چی بگم؟
پی ریشه های گمشده ام
پی پدرم که با تفنگش گم شد
پی رویاهای مادرم
که در انتظار خون شد!"


پسرک سر به سوی تپه های ادت می گرداند. روی تپه کابوی دموکراسی با دستمال سرخ و سفیدش دست تکان می دهد.

پسرک چشمان سیاهش را
در دستان ترکش خورده اش پنهان می کند

ناگهان کابوی دموکراسی
سینه پر اژدهایش را
روی چاههای بغداد باز می کند
پسرک گوش هایش را می گیرد و فریاد می زند:" برو گمشو
برو دور شو
برو بیرون!
این ادت مال من است
این ادت خاک من است."

برای پناهجوی کوچولو احمد، 1 ژوئن 2004

13 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 11:16 AM, Blogger parnian said…

    دل تنگم کردی حمیرا جان

     
  • At 12:15 PM, Anonymous Anonymous said…

    و این "رقص غروب" ات ، را به کولی جهان،" انسان امروز "، تقدیم کردی ....

    و چقدر انسان امروز تنهاست . تنها . جنگ را نمی توانم تصویر کنم در ذهنم . اشک را نمی توانم . نمی توانم .آی !با شمایم رجاله ها!بجنگند مردمان و بترسند و بلرزند کودکان که شما بقای حکومتتان باشد ؟

    هیچ معنایی در عالم ارزش جنگیدن ندارد.هیچ.این را من می فهمم که کودک جنگم. دینم خاکم میهنم را می دهم با احترام، که کودکی بستر گرمش را خالی از عروسک نبیند.کاش دعوا بر سر دین و خاک بود که هردوتاشان را تف می کنم از دهانم بیرون برای نلرزیدن کودکی

    جوادـ ق

     
  • At 4:02 PM, Anonymous پویا said…

    حمیرا جان سلام.
    مثل همیشه زیبا بود.

    پویا

     
  • At 4:27 PM, Anonymous Anonymous said…

    Salaam Homeira aziz,

    Merci...zibaa boud.

    Baa dousti

     
  • At 9:02 AM, Anonymous فانوس said…

    سلام...وبلاگ جالبی دارید و متن زیبایی هم بود...هر کجا هستید موفق باشید

     
  • At 1:34 PM, Anonymous Christopher said…

    Salam Homeira!

    Jag aer hos Reza i Esfahan nu! Han och hans familj aer fantastiskt trevliga. Tack saa mycket foer allt du gjorde foer mig i Teheran. Allt var fantastiskt. Hoppas allt aer fint med dig! Vi ses snart!

    Christopher

     
  • At 9:15 PM, Anonymous siamak farid said…

    kheyli ba atefeh va ghashang bood.peyvasteh delat shad o labat khandan bad

     
  • At 5:51 AM, Blogger kargadan said…

    سلام.متاسفانه دیدت را توریستی و شعاری میبینم.تا حالا از مقاومت و مبارزه در مهاجرت میگفتی و حالا جور ذیگر.مشکلات پناهجویان را میفهمم ولی مگر آدمی چندبار درین دنیا زندگی میکند؟نمیشود به جوانان ایران گفت که شما در ایران بمانید و بجنگید در حالی که خود در امن و امان کشوری پیشرفته باشیم.اینجا هرقدر سختی باشد لااقل حقوق اولیه را داریم.اگر از شمابپرسند چرا برنمیگردید جوابی دارید؟

     
  • At 9:27 AM, Blogger MartiaN said…

    ببینم تو که انگار همه سفرت رو به ایران گریه کردی که :)) بابا چیزای خنده دار هم بود .....

     
  • At 10:57 AM, Blogger حميـرا said…

    جواب به یاداشت کرگدن:
    اگر امروز شرایط پناهندگی مثل 10 سال پیش بود می گفتم هر که مشکل دارد بیاید بیرون. اما وقتی می بینم دولتها پناهنده را دیوانه می کنند و اقامت بهش نمی دهند می گویم عزیز من از ایران بیرون نیا. در ضمن خیلی ها با رویایی پوچ و تو خالی راهی غربت می شوند. آدمی که هدف و انگیزه دارد در همین شرایط سخت هم می تواند ایران را ترک کند اما آدم بی هدف بدجوری ضربه می خورد.
    پایدار باشید

     
  • At 3:45 PM, Anonymous بیلی و من said…

    سلام، اگر امکان دارد متن فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی فردا سه شنبه در برابر زندان اوین را در وبلاگتان منتشر کنید. جان ناصر زرافشان در خطر است!

     
  • At 5:54 PM, Anonymous سفیلان said…

    سلام حمیراجان

    من هم تقاضا می کنم این کار رابکن

    این جور وقتها می شود این جور چیزها را از کسی خواست

    بااحترام

     
  • At 8:47 PM, Anonymous Anonymous said…

    پی نوشت شدیدا ضروری!!!:تقصیر این اسدخان شد که پشت کار جالبی دارد.کامنت او را که دیدم جو مسابقه مرا هم گرفت و سوتی این وسط من هم زدم!!ولی خوب٬ خورد به تیر
    آتشم خاموش شد
    من را چه به اینکه در این عصر آزادی عمل و حرف و عقیده و از این قبیل مسایل دخالت در امور ملک دیگران کنم
    خیلی هنر کنم کار خود گردانم

    می بخشی حمیراجان
    بذار به حساب

     

Post a Comment

<< Home