خیال ِتشنه

Wednesday, July 12, 2006

Harry Martinson och Homeira Tari شعری از



وقتی دلهره توی جان هوا می افتد
وقتی هوا نمی داند توی چه حالی باشد
وقتی هوا بیقرار است از تب تابستان
و تابستان گریه می کند در هوای پاییز

وقتی هوا حال خودش را نمی فهمد
وقتی هوا لحظه ای می درخشد
لحظه ای دیگر سیاه می شود
و لحظه ای دیگر کوچ می کند به قرن نوح
و سنگ برفی پرت می کند بسوی آدمها
چه می ماند از روح سرگشته ما؟
بداهه سرایی: حمیرا طاری
...................................

بدنیا آمده ام برای پروانه بودن
پر می کشم
با شعله های سردم
بر مخمل چمن ها

بچه ها پی من می دوند.
نجات بخش شب من، خورشید
غروب می کند در ماورای پنیرک ها و گلهای بابونه
ماه دور می شود
من نمی ترسم
تا آنجا که می درخشد نگاهش می کنم.
پرده نازک چشمهایم نگهبان چشمهای من است.
بالهایم به شبنم می نشیند
و من روی گزنه ها می نشینم
ترجمه> حمیرا طاری

5 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 11:04 AM, Anonymous سياوش said…

    حتما چيزي مانده از روح سرگشته ما كه شما اينچنين مي سرائيد

     
  • At 8:23 PM, Anonymous پیپ قرمز said…

    بداهه ی خوبی بود ... نه خیلی قی ولی حس خوبی داشت و این خوب است ... با "ستاد بزرگداشت ِ ( بیا – والس ) " به – روزم ... پیپ قرمز

     
  • At 2:05 AM, Anonymous payman said…

    تشنه ام،تشنه خیال تو،تشنه آویخته به غم،تشنه میمیرد دلم

     
  • At 10:53 AM, Anonymous بهار هاشمي said…

    سلام حميراي نازنينم
    بداهه سراي ات را خواندم و به دلم نشست
    ترجمه ات هم خوب بود
    بدنیا آمده ام برای پروانه بودن
    مگر نمي داني پروانه ها زود مي ميرند در اين دنياي وحشت
    اينروزها ذهنم در لبنان مي گردد...مي چرخد ودرادامه ي خود سرگردان است

    دلت بهاري

     
  • At 9:06 AM, Blogger پـروانـه اسمـاعیـل زاده said…

    سلام بر حمیرای نازنین
    بداهه سرایی خوب بود
    اینم یه جور نگاه کردن به تحولات طبیعت است.
    --------
    راستی پروانه ها حقیقتا رو گزنه ها می نشینند؟
    یادم باشد این دفعه اگر گزنه ای دیدم نگاه کنم پروانه ای آنجا هست یا نه.
    هر چند که بر خلاف کودکیم بسیار دور از طبیعت افتاده ام.

    راستی به وبلاگ سیاوش سری بزن شعری از صداقت یک سرباز زمان جنگ می بینی
    بسیار قشنگ است و غم بسیاری به دل می آورد.
    نمی دانم این روزها چقدر چرا اینجا بوی جنگ می آید.
    چه بوی ناخوشایندی است

     

Post a Comment

<< Home