خیال ِتشنه

Saturday, December 03, 2005

شب شعر در استکهلم و آشنایی با چهره های جدید شعر

Poesi kväll i Stockholm
SigridKahle
Said Aljaffar
Jasim Mohamed
Boel Schenlaer
Carl Henrik Svenstedt
Homeira Tari
شب شعر در استکهلم با حضور خانم سیگیرید کله (رمان نویس، شاعر)،آقای کارل هنریک(شاعر و فیلمساز)، آقای سعید الجعفر (شاعر و مترجم) ، خانم بوئل شنلر( شاعر و سردبیر مجله پست سکریپتم)، آقای جاسم محمد(شاعر و مترجم) و بالاخره خودم که معرف حضورتون هستم برگزار شد.
در ابتدا خانم سیگیرید که از همه ما بزرگتر بود و سالیان سال هم روی شعر و ادبیات مردم عرب زبان کار کرده بود بطور مختصر از فعالیت ها و تحقیقات خود در این زمینه صحبت کرد. من فکر می کنم همه کسانی که در این شب شعر حضور داشتند از صحبتها و از شنیدن تجربیات گرانبهایی که او کسب کرده بود نهایت لذت را بردند. من به سهم خود دلم می خواست صاحب آن همه تجربه، شناخت ، انسانیت و عشق به انسانیت بودم. او با عشق و گاه با تعصبی از زبان عربی و شعرش حرف می زد که آدم متحیر می شد. متحیر از اینکه چطور می تواند یک سوئدی ( با پیشداوریهایی که بسیاری از ما نسبت به ملیت سوئدی داریم) در جهان امروز این همه عشق و علاقه به ادبیات و زبان ملتی داشته باشد.
همیشه علی الخصوص در این سالهای اخیر به انسان ارج گذاشته ام . اما در این شب نگاهم تازه تر شد و حس می کنم حالا بیشتر از همیشه می توانم انسان را ببینم. دیروز وقتی از استکهلم برگشتم یک راست راهی مدرسه شدم چون قرار بود نمایشی را اجرا کنیم. پس از نمایش قرار بود با آقای روبرت یاکوبسون (کارگردان و بازیگر تئاتر) کلاس داشته باشیم. او در زمینه عشق به انسان و انسانیت دیوانه تر بود، شاید دیوانه تر از خانم سیگیرید. همین که وارد کلاس شد آمد بطرف من و خود را معرفی کرد. صحبتی در مورد چگونگی کارکرد ویدئو کرد و بعد از چند دقیقه همه وارد سالن تئاتر شدیم، برای تمرین. اولین دستی را که روبرت گرفت باز دست من بود. بعد از تمرین وارد کلاس شدیم و شروع کرد سوال کردن. باز هم اولین نگاهش به نگاه من بود. اشتباه متوجه نشوید. خیال نکنید می خواهم بگویم که عاشق من شده بود، نه! راستش من تنها مومشکی کلاسم بقیه سوئدی هستند. یکی دوتا اهل آلمان و فنلاند هستند. بعضی وقتها معلم سوئدی که وارد کلاس می شود جوری به آدم نگاه می کند که آدم در دم خارجی بودن را احساس می کند. انگار به آدم می گوید تو از ما نیستی. ولی نگاه روبرت می گفت:" تو بیشتر از همه از مایی!"

اول پیش خودم گفتم این دیگر کیه؟ چقدرعجیب نگاه می کند! انگار برق گرفته اش.
از کلاس روبرت دیوانه تر بیرون رفتم، دیوانه انسان، دیوانه انسانیت و دیوانه هنر! همه دیوانگی هایی را که در این سالها در باره کارهای هنری ام کرده ام و بارها به آن شک کردم با حضور او شکم یقین شد، یقین اینکه هرگز اشتباه نکرده ام. البته حتما شنیده اید که آدمهایی که دنبال هنر می روند خودشان یک جورهایی دیوانه اند. چه تعریف زیبایی!
بگذریم دور نشوم از بحث اصلی ام. بعد از صحبتهای خانم سیگیرید من شعر خوانی داشتم. سه شعر از خودم به زبان سوئدی خواندم و پنج شعر از بوئل و کارل به زبان فارسی. بخشی از شعر بوئل را اینجا می آورم
:

Boel Schenlaer
دنیای خوبی نیست
اما انسانها زنده می مانند
طوریکه انگار نفرت
فقط کنایه ایست که
روی آسمان
روی سرها
دست می کشد

انسانها خوب نیستند
رفتارهای آنها روی پیکرهایشان جا می افتد
طوریکه انگار هر روز تازه ای
اولین روز بوده است
..................................

Carl Henrik Svenstedt
بخشی از شعر کارل هنریک


خانه ای که تو در آن پیدایی زیباترست
جاده ای که تو در آن گام برداری سپیدترست
و دریا دوست من
آرامتر نفس می کشد

شبی که تو در آن می مانی
گرمترست
علف ها زیر تن ما خوش عطر ترند

آنجا
آنجا که ستاره ها پتوی آبی خود را
روی رویاها می کشند
آنجا
آنجا دوست من
می توانیم یکدیگر را ببینیم
..........................
بعد از ما شاعر خوب عراق آقای جاسم محمد اشعار خود را به سوئدی خواند و همان شعر ها را آقای سعید الجعفر به زبان زیبای عربی خواند. این دوستان عزیز به همراه خانم سیگیرید بحثی راجب سرنوشت امروز شعر در عراق داشتند. اینکه چگونه خیلی از آدمها به هوای مدرن و یا پست مدرن نوشتن شعر را بی مفهوم و بی محتوی می کنند.
خانم سیگیرید از من پرسید که آیا شعر همین سرنوشت را در ایران هم پیدا کرده است که در پاسخ گفتم که متاسفانه با این مشکل ما هم روبرویم. البته به قول اخوان عزیزم بگذاریم بچه ها در این زمینه مشق های خود را بنویسند. تا مشق ها نوشته نشود شعر نو نمی تواند خودش را نشان بدهد. من هم با او موافقم بگذاریم همه مشق هایشان را بنویسند. بگذاریم شعرهای بی سر و ته، بی محتوی، شعرهایی که فقط تصویرند و بی محتوی و...نوشته شود. یا بالاخره به این نتیجه می رسیم که داریم زور الکی می زنیم که بگوییم من هم شاعرم یا اینکه به این باور می رسیم که شاعریم و شعر نوشتن را ترک نخواهیم کرد. حتما روزی شعر ، شعری که واقعا شعر باشد سینه اش را جلو خواهد داد، سرش را بالا خواهد گرفت و به بقیه "شعرها" خواهد گفت:" ول معطلید! آخرش من ماندم و من شاه شعر شدم. حالا من هم کنار دست اخوان و حافظ خواهم نشست. تو هم برو لادست آن هشتاد هزار شاعر مرده بخواب.

6 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 8:39 PM, Anonymous pirooz said…

    من میخواهم آن دیوانه ای باشم که انسان را فریاد کند. انسان را فارغ از قالب رنگ و نژاد و مذهب بنگرد. چه

     
  • At 9:30 PM, Anonymous Anonymous said…

    بادرود به حمیرا عزیز می خواستم شعر را کسی برای من طریف کند وبه من بگوید شعر چی به ما یاد میدهد .باتشکر خانی بدرود

     
  • At 9:44 PM, Anonymous Anonymous said…

    حميراي عزيز سلام ... ميدانم در حال و هواي فضاي جنگلي هستي از انسان و چقدر تنفس در اين بيشه زار انساني وقتي با صداقت و محبت باشد تماشايي و شورانگيز است ... به اطرافت نگاه كن وقتي ميتواني درد شاعر سوئدي را همراه با رنجهاي آن شاعر عراقي با تمام سلولهاي وجودت احساس كني آيا ديگر بر روي آن نقشه هاي مسخره خطوط قرمزي ميتواند باز شما را از هم دور نگهدارد ؟؟ ... چقدر خوب است حس ديدگاني انساني داشتن فراتر از همه ي مليتها و خود و غير خود كردنها ! آنجاست كه زندگي حقيقتا زيبا ميشود و ستودني ! ... حميرا جان رسيدن به چنين حس نزديكي و مشتركي خود مانند احساس فتح بلندترين قله هاي شكوه است و اين حس كمي نيست ! شايد پاداش تحمل همه ي آن رنجها و سختي هايي است كه تاكنون كشيده اي و بي هيچ غلوي استحقاقش را هم داري ..تبريك ! ...... رضا

     
  • At 9:48 PM, Anonymous Arash said…

    سلام
    خیلی از شما ممنونم که در مورد نوشته هام .. راهنمایی میکنید
    و می خوانید . وزحمت میکشد و برام کامنت می زارید
    ممنون از لطف شما
    موفق و پایدار باشد

     
  • At 8:47 AM, Anonymous فریبا said…

    سلام!مطالب مفید و ترجمه های زیبایی بودند!من هم به روزم

     
  • At 8:59 AM, Blogger ماه کولی said…

    ممنون که سر زدید

     

Post a Comment

<< Home