خیال ِتشنه

Monday, April 03, 2006

Harvay

هفته ای که گذشت هفته پر باری بود آنقدر پر بار که هنوز آبستن درد، آبستن حرف و آبستن شوقی بی پایانم. آقای هاروی طی یک هفته با ما کار کرد و کار او آشنایی ما با تئوری آقای کئرگ ، نحوه استفاده از موزیک و ماسک در نمایشنامه هاملت بود. روز جمعه بخشی از نمایشنامه را در سالن تئاتر به اجرا درآوردیم و ظاهرا او از کارمان خیلی راضی بود. آنچه که مرا سخت طی این یک هفته تحت تاثیر قرار داد دقت، دلسوزی ، عشق و مسئولیت این استاد 73 ساله نسبت به کار خود و شاگردانش بود. گاه فروتنی و بزرگواری یک انسان، یک انسان هنرمند، یک انسان دنیا دیده و پر از دانش چنان مرا تحت تاثیر قرار می دهد که نه فقط در اشک بلکه در شعر هم می شکنم.
هاروی به زبان انگلیسی صحبت می کرد و با اینکه همه حرفهای او را نمی فهمیدیم بسیار آموختیم. من خود به شخصه آدم بدبین و دیرباوری هستم اما بزرگواری، تدریس زیبای این مرد چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که هیچ دلیلی برای شک کردن و باور نکردنش نمی دیدم.
روز آخر پر از بغض بودم و پر از درد. هر روز شعری نوشتم و هر روز در اندیشه قد کشیدم. در کتاب جدیدم شعرهایی خواهید خواند که همه محصول این دوره زیبا زندگی من در رشته ادبیات نمایشی است.
خوب یک خبر خوب هم دارم که دلم می خواهد با شما قسمت کنم . آن این است که دو ماه پیش کتاب "نگاه ماه" را به همراه یک نمایشنامه برای جایی که درخواست کرده بودند، فرستادم. در بین 250 نمایشنامه فرستاده شده 30 نمایشنامه انتخاب شد که خوشبختانه یکی از نمایشنامه ها متعلق به من بود.
خیال دارم این نمایشنامه را بیشتر پرورش بدهم تا یا خود و یا دیگری آن را روزی روی صحنه ببرد. باید روی آن کار کرد با جان و اندیشه هنری تر. فکر کنم این تابستان را صرف این کار کنم.
دلم گرفته بخشی از یک شعر از دفتر "رقص غروب" را برایتان اینجا می نویسم.

در پی چیستم؟
در پی چیستم در این خاک سرد؟
در این خاکی که روزی از آن باردار می شوم
و روز دیگر در آن می میرم؟

من کودک کوچه نقاش هایم
نوجوان خاک ترک خورده، دین و سنت
و جوان خاک خورده، خاک خیس قرن بیستم

من متولد قرن هیجده ام
زادگاهم زندان است
زندانی به نام شرق
و زندانبانی به نام غرب

11 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 8:10 PM, Anonymous Anonymous said…

    salam homyra khanoom meedonam mano nemeeshnaseed manam shoma ro nemeeshnasam ama saheb webloge www.ghasedak2020.blogspot.com ro hardomoon khob meeshnaseem shoma meedoneed chera deege matlab nemeeneveese nemeedoneed che balaee saresh oomade rastee age ye rooz betooneem baham chat koneem fekr konam betooneed moshkele mano hal koneed montezere javab id:asi344@yahoo.com tel09111444278 bekhoda deege eenghad behesh mail dadamo javab nadad khaste shodam .assad

     
  • At 6:50 AM, Anonymous Anonymous said…

    حميرا جان سلام ... خيلي خيلي خوشحالم از بابت موفقيت بزرگي كه داشتي و آرزو ميكنم اين موفقيت با توجه به پشتكار و دلسوزي كه داري همچنان تداوم يابد . خب مشتاقم كه مثل شعرهاي زيبا و پر معنايي كه مي آفريني از هنر نمايشنامه نويسي ات هم در اينجا بهره ببرم ( چون تاحالا با سبك داستان پردازي ات ما را سهيم نكرده اي ) .... شعر غم انگيزت گرچه بوي تنهايي و فشار يك زنداني معلق در هواي ميان شرق و غرب را ميدهد اما من تو را آن پرستوي بهاري ميبينم كه در هر جايي بوي بهار را ميپراكند ..... رضا

     
  • At 8:37 AM, Blogger PhOoManPhOTo said…

    جالب بود و خوب. موفق باشي.

     
  • At 8:16 PM, Anonymous پویا said…

    حمیرا جان سلام. به‌خاطر موفقیتت تبریک می‌گویم. خوشحال شدم و امیدوارم جزو بهترین‌ها باشی با تلاشی که می‌کنی و علاقه‌ای که داری.
    شاد باشی
    پویا

     
  • At 11:11 AM, Anonymous شادی said…

    ما چه بازیچه های مسخره یی هستیم و روی چه صحنه ی زشت و کوچکی می رقصیم.
    قشنگ نوشتی. موفق باشی

     
  • At 9:23 PM, Anonymous arash said…

    سلام .تبریک میگم
    با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای شما

     
  • At 10:13 AM, Anonymous بهار said…

    سلام..سلام...سلام

    خوشحالم از اينكه يكي از نمايشنامه هاي انتخابي، نمايشنامه شما بوده...بايد بگم كه من كتاب "نگاه و ماه" رو نخوندم متاسفانه!
    در وبلاگ آقاي مجيد زهري
    http://majidzohari.blogspot.com/2005/09/blog-post_22.html
    مطالبي راجع به "نگاه و ماه" خواندم و مشتاقم بيشتر بدانم...
    انشا الله كه اين تابستان برايت سراير موفقيت باشد
    يه شعر زيبا از رقص غروبت در پست "دخترم رقص غروب بدنيا آمد" قبلا خوانده بودم كه خيلي به دلم نشست يادت هست؟
    در نگاه شکسته مرد
    عشق عصا زنان
    می برد کودکان کولی را
    به تماشای کاج های نشسته در بلور
    از اينكه اين توفيق رو دارم كه نوشته هاتو بخونم خوشحالم و دوست دارم از نوشته هات بيشتر بنويسي

    قلمت سبز و دلت بهاري

     
  • At 6:00 PM, Anonymous Anonymous said…

    خوش بحالت که ایام را با هنر ناب یه پیش می بری ـ پیروز باشی

     
  • At 8:44 PM, Anonymous دوباره از همان خیابانها said…

    زیبا بود

     
  • At 7:10 PM, Anonymous Anonymous said…

    خیلی زیبا نوشتید من دست شما رامیبوسم خانی

     
  • At 3:45 AM, Anonymous ramin said…

    حميراي نازنين...در خصوص پيام پاك شده ام ..كه نوشتي..
    چيزي به ذهن ندارم..و نميدانم ..كدام پيام..و در مورد شعر
    فريدون فرخزاد..وبلاگت ..ارزش اين را دارد كه با اين هنرمندان
    به شروع و ادامه ماند...در ضمن..از سادگي و بي ريايي
    وبلاگت هم تا يادم نرفته ..بايد بگويم..روان ..و بدور از هر گونه
    تزئينات اضافي ..مي نويسي..اين حسن كار تست..
    ............................................................................
    و باز شعري را بتو پيشكش ميكنم..
    ............................................................................
    دستهايي هستند
    عطر خوبي دارند
    با نخ صورتي و سوزن سبز
    كوسن اينهمه تنهايي را
    صحبگاهي به تماشاي افقهايي دور
    به ملاقات خوش يك دنيا
    - مي دوزند
    نگراني هامان
    عاقبت سنگي نيست
    مطمئن باش
    كه سر مي آيد....
    رامين

     

Post a Comment

<< Home