خیال ِتشنه

Tuesday, January 11, 2005

انسان

می دانم که کابوس دردها
سایه به سایه ات آمده است
تا ترا
به دره تنهایی، ناامیدی و مرگ پرتاب کند

اما تا انسان جهان ناشناخته هاست
از پای منشین
مرا، خود را، ما را
و همه و همه را جستجو کن
کلید قفل مرگ را نگردان

همه زنجیرها را پاره کن

روزی نه دور
خوشبختی
کلید امید را در دستهایت خواهد نشاند
آری در دستهای تو

از پای منشین
مرا، خود را، ما را
و همه و همه را بجوی
زیرا انسان جهان ناشناخته هاست.
شعری از دفتر "عطر پاییز"حمیرا طاری

در ارتبا ط با پیامها: از شخصی که واژهای رکیک خود را در ارتباط با آقای معروفی و ... بر صفحه وبلاگ من و پاره ای دیگر از دوستان می نویسد خواهش می کنم که دست از این رفتار ناپسندیده خود بردارد. حتما زبان بهتر و منطقی تری برای گفتگو و درک یکدیگر وجود دارد اینطور نیست؟

3 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 8:38 PM, Anonymous Anonymous said…

    انسان جهان ناشناخته ها هست اما از گوشت است و استخوان
    می ریزد و می شکند.گاهی بهتی آنی می کاهد آدم را تا مرگ
    از نگاه سردی مبهوت می شوی بعد کاسته می شوی این کاهش مدام می شود. می آید با تو گام به گام .زیر پوستت می رود
    مزه اش را انگار از زیر دندانهایت تراوش شود همیشه در دهانت داری. نگاه می کنی می بینی در آغوش مرگی . مرگی که نه خودت باورش می کنی نه کسی . این ناباوریست که تیر خلاص است به شقیقه ات
    آدمی اگر می توانست از بهت در امان باشد هیچگاه نمی مرد

    زنده باشی . جواد _ق

     
  • At 7:20 PM, Blogger X said…

    متن قشنگی بود

     
  • At 8:31 PM, Blogger parnian said…

    ممنونم حميرا جان قبلا هم اين تذكر را داده بودي . موزيك را عوض كردم. اما در مورد اين شعر همين ناشناخته هاست كه ما را بر ميكرداند به زيستن

     

Post a Comment

<< Home