خیال ِتشنه

Saturday, February 10, 2007

جنس آن اجتماع و نگاه من

وقتی بچه بودم و در حیاط با بچه ها بازی می کردم بزرگتر ها هم حضور داشتند. یکی ظرف می شست، یکی حیاط می شست و یکی کله کز می داد. از بچگی از حق خودم تا می توانستم نمی گذشتم، به قول مامانم 80 متر زبان داشتم. بعضی از بزرگترها از خانمی خواهرم تعریف می کردند. آخر خواهرم حاضر جواب نبود و همیشه ساکت بود (همان تعبیری که بزرگترها از نجابت داشتند). اما من دور حیاط می گشتم ، شعر می خواندم و یا با بقیه بچه ها گرگم به هوا بازی می کردم. سنم را یادم نمی آید فقط یادم می آید به نعلبکی می گفتم لعلبکی و به گریه می گفتم گگه. بزرگترها گوشه و کنایه می زدند که به خواهرت نگاه کن چه خانمه، دختر که آواز نمی خونه، دختر فلان دختر بی سار... و من از همان بچگی به این فکر می کردم که چه فرقی بین پسر و دختر است!؟ چرا پسر بچه حق دارد آزاد رفتار کند، آزاد زندگی کنه و من که دخترم اسیر حرفهای بزرگترها باشم!؟ در بچگی از این بزرگترها بدم می آمد.!
بزرگتر که شدیم می گفتند در کوچه که راه می روی سرت را پایین می اندازی و می روی. اگر کسی سوت زد سرت را برنگردان. اگر سرت را برگردانی یعنی بله. از آنطرف پسر هر جور که می خواست می توانست راه برود و حرف بزند. اگر هم کسی اعتراض می کرد مادر و پدر پسر می گفتند که پسر است نمی توانم که زندانی اش کنم.این واژه ها از دهان مادران وپدران ما و یا بزرگترهای دیگر درمی آمد. پدران و مادران و بزرگانی که ذهن و شخصیت شان ساخته و پرداخته واژه ها ، رفتارها و فرهنگ جامعه پدرسالار بود.

بگذار دخترک خیال تو
بر اسب وحشی تمدن بنشیند
و در کوچه های معرفت بتازد
با توام

بگذار از پیله تاریک تعصب رها شوم
و روح کلامم
پوست بیندازد در زمان خود

دخترها را چشم و گوش بسته نگه می داشتند. پاره ای نمی گذاشتند که دخترهایشان مدرسه بروند و یا سر کار تا مبادا چشم و گوش دخترها باز شود و به قول خودشان از راه بدر شوند. دلیل شان هم این بود جامعه خراب است. حتی همین امروز هم، همین دلیل را می آورند اما علت این نبود. علت حفظ قدرت و کنترل بود. اگر دختری چشم و گوشش باز می شد، سر از اجتماع درمی آورد و اجتماعی می شد، به حق و حقوق خود پی می برد دیگر نمی توانست فرمان بر باشد و یا قابل کنترل آن کسی که زور می گفت و یا اعمال قدرت می کرد.

پیراهن تمدن را از تن بکنی
سنت زیر پوست تنت هزار نعره می کشد

ذهنت را
در غربیل جهان بریز
تا ببینی ام

کسی نخواست حرفهای دل دختران را بخواند، کسی نخواست بداند که دختران چگونه زندگی را دوست دارند و چگونه می خواهند بزیند. مادران و پدران می خواستند زندگی ما را زندگی کنند همانطور که پدران و مادرانشان زندگی آنها را زندگی کردند. هیچکس نخواست ما را از زاویه نگاه خویش بخواند

تو مرا از پس خیال مردمک ها
نگاه می کنی

نه از زلالی حوض کودکی
نه از جسارت رودخانه نوجوانی
و نه از موج دریای جوانی!

سوگلی رویاهایت را
به کابوس حقیقت
بیدار خواهم کرد
حمیرا طاری : از دفتر رقص غروب
ادامه دارد

7 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 10:45 PM, Anonymous BERNADET said…

    از گذشته تا هنوز...تا همیشه...براستی چه باید کرد؟فقط قالبها کمی عوض شده آنهم کمی!

     
  • At 10:45 PM, Anonymous برنادت said…

    سلام عزیز همیشگی...خوبید بانو؟

     
  • At 8:03 AM, Anonymous سياوش said…

    شايد ولي گذر از زمان نياز به زمان داردو جسارت
    تو مرا از پس خیال مردمک ها
    نگاه می کنی

    نه از زلالی حوض کودکی
    نه از جسارت رودخانه نوجوانی
    و نه از موج دریای جوانی!

    سوگلی رویاهایت را
    به کابوس حقیقت
    بیدار خواهم کرد

     
  • At 9:51 AM, Anonymous پروانه said…

    سلام حمیرای عزیز
    این روش رفتار مادران با دختران معلول جامعه ی بی خرد ماست
    .
    روی ماهت را می بوسم

     
  • At 9:51 AM, Blogger bijan بیژن said…

    درود بانو/می دونی ما به آدم های متفاوت نیاز داریم برا بهتر شدن یا بهتره بگم برای شدن چون ما نیستیم که جز امروزی ها!!!...هر چند متفاوت بودن با این خفته ی چند به گفته ی نیما یوشیج درد سرهای زیادی می تونه داشته باشه اما به گمانم لذت هایی هم داره بیشتر ما به بانوان متفاوت نیاز داریم چون شمارگان آنها کمه تو این مردم خفته ی چند ...تادرودی دیگر

     
  • At 7:39 AM, Anonymous سياوش said…

    ممنون از پيامتون در ضمن سوال از شما جواب از من

     
  • At 11:03 AM, Anonymous سياوش said…

    عكسهاي خودم است و چون ديروز تولد 46 سالگيم بود مروري كردم بر بدو تولدم

     

Post a Comment

<< Home