خیال ِتشنه

Friday, January 12, 2007

حاشیه نشینی از ایران تا سوئد

فرزند حاشیه نشینم ، از کوچه های شوش گرفته تا باغ فردوس. از نظام آباد گرفته تا کوچه باغ های آنگرد و هیس اینگن. اما آن حاشینه نشینی کجا و این حاشیه نشینی، آن دوره کجا و این دوره کجا.
یادم است در خانه ای مستاجر بودیم مثل خانه دایی جان ناپلئون. البته در حیاط ما کسی از سر لجبازی آب را به روی کسی نمی بست اما تا دلتان بخواهد دعوا بود سر شستن پاشویه و حوض و بازی بچه ها. کودک 10 ساله ای بودم، جزو بچه هایی که هر چه پسر صاحب خانه که کشتی گیر بود می گفت:" اگر سر ظهر بیایی توی حیاط سر و صدا کنی کشتمت!" انگار نه انگار...
سر ظهر کنار مامان دراز می کشیدم و همینکه که چشمهای مامان گرم می شد از کنارش بلند می شدم و می زدم به حیاط و حالا با بچه ها "گرگم به هوا "، نجات و عموزنجیرباف بازی نکن کی بکن. پسر صاحب خانه هم که هنوز چهره خسته و عصبانی اش نقش خیالم است از پله ها می دوید پایین ، لنگه دنپایی را برمی داشت و از نفر اول شروع می کرد حالا نزن کی بزن.
توی کوچه ی ما چاقو کشها همدیگر را به هر بهانه ای کارت کارتی می کردند، سر نگاه چپ به ناموس، لات و لات بازی... اما ما بچه ها ، دختر و پسر در حیاط خانه بازی می کردیم و از بیرون فقط یک سر و صدا می شنیدیم.
آن وقت ها چند تایی معتاد این گوشه و آن گوشه چرت می زدند. حاجی کریم محله ما روزها زیر چشمی زنها را دید می زد و سر غروب می رفت بالای پشت بامش و اذان می گفت. گناهش را نشوریم شاید قبل از دیدزنی صیغه ای در دل زمزمه می کرد که چشم چرانی اش گناه حساب نشود.

یادم است مادرم وقتی می خواست برود راه دور ما را در اتاق می گذاشت و در اتاق را روی ما قفل می کرد که نیاییم بیرون و با بچه ها دعوا کنیم. یک دفعه برادرم که 5 سالش بود بدجور توالتش گرفته بود و ما نمی دانستیم چکار کنیم آخر بهش گفتیم که بیا از سر پنجره جیش کن بیرون. حاجی بیچاره همان موقع از آنجا رد شد و جیش برادر بر سر او جاری شد. بعد از چند دقیقه زن حاجی آمد بیرون و صدا زد که این چه بود؟ شوهر من تازه از حمام آمده بود و می خواهد برود مسجد. ما هم از ترسمان گفتیم آب بود. بله این خاطره ای از زندگی حاشیه نشینی و دوره کودکی بود. نوجوانی مان هم به همان حاشیه نشینی گذشت اما به دوره انقلاب برخورد. اعدامی ها را سینه دیوار دبستانی که بردارم می رفت می گذاشتند و اعدام می کردند. برادرم عصرها لرزان می آمد خانه و از جای خالی گلوله ها بر دیوار مدرسه شان می گفت. خودم هم در مدرسه ای می رفتم که هر صبح اش با شنیدن قرآن و سرودهای اول جنگ ، بمب و موشک و روزی در جنگلی پناه گرفتن و... گذشت.
زمان گذشت و سر از شهر فرنگ درآوردیم، شهری که ظاهرش زیباتر از شهر خدا بود. تا بچه بودیم جنوب و شرق شهر تهران خانه مان بود. اینجا هم که آمدیم دنبال جنوب شهر می گشتیم ولی سر از بالای شهرش در آوردیم بالای شهری که استاندارد پایین شهر را داشت و دارای دست کم سی تا ملیت مختلف بود. باری زندگی کردم. خیلی چیزها دیدم و برداشتم این بود که این وقایع ، این محیط یعنی همان حاشیه نشین بودن. تا اینکه در منطقه ای حاشیه نشین شروع کردم به کار کردن آنجا بود که انگار تازه برای اولین بار از خواب هزار ساله بیدار شدم و فهمیدم حاشیه نشینی یعنی چه و یک حاشیه نشین چه بار دردی را بدوش می کشد بی آنکه شاید خود متوجه آن باشد
.
هفته پیش یک خانم سوئدی بهم گفت:" چرا تو فکر می کنی ما حاشیه نشینیم؟ برداشت تو از حاشیه نشینی چیه؟"
گفتم:" من ایرانی ام تو سوئدی. من از همان طبقه اجتماعی و اقتصادی می آیم که تو می آیی، مگرنه؟"
گفت:" آره ! واضح بگو. برداشت تو از حاشیه نشینی چیه؟"
گفتم:" انگار ماها را گلچین کرده اند. این طرف خیابان همه ساختمانهای سه تا هشت طبقه و آنطرف خیابان خانه های شیک ویلایی. آنهایی که آنطرف زندگی می کنند اغلب یک شغلی دارند، بچه هایشان مدرسه بهتری می روند، معلمها بیشتر به بچه ها می رسند، حق بچه ها کمتر ضایع می شود، امکانات بیشتری به آنها تعلق می گیره. چه سوئدی و چه خارجی کمتر مورد سواستفاده قرار می گیرند، کمتر کسی معتاد و الکلی و جدا شده است و.... اما اینطرف همه چیز برعکس است. خیلی جوانها بی کارند و از بیکاری به کار خلاف افتاده اند البته می دانم که فقط از بیکاری به بیراهه نیفتاده اند و دلایل بیشتری دارد. مثلا خانواده ها آن مسئولیتی را که در قبال بچه باید به گردن بگیرند نمی گیرند. اینجا 70 درصد مهاجرنشین اند و آنجا 60 درصد سوئدی نشین اند. فکرش را بکن مهاجری که کار ندارد چطوری می خواهد وارد جامعه بشود و زبان یاد بگیرد. این مهاجر بیچاره رنگ جامعه و تربیت سوئد را از که بگیره؟ از کسی که خودش از جایی دیگر می آید و نمی داند در اینجا چه می گذرد؟ چطوری ما از پیشداوریها آزاد بشویم وقتی من نمی دانم تو چه کسی هستی و تو نمی دانی من چه کسی هستم؟ وقتی من یک مهر باطل روی تو می زنم و تو یک مهر باطل روی من چطوری می توانیم همدیگر را بشناسیم و همدیگر را دوست داشته باشیم؟ خیلی ها از زندان کشورشان آزاد شدند و اینجا زندگی می کنند به خیال اینکه اینجا آزادند اما خبر ندارند که در زندانی دیگر اسیرند. این زندان هم فقط محصول این سیستم نیست. ما یک زندانی هم خودمان برای خود درست کرده ایم. صبح تا شب نشستن پای تلویزیونهای میهنی، همنشینی با هم میهن های خود، زندگی در گذشته و بد و بیراه گفتن به جامعه ای که نمی شناسیم و..."
حکایت ادامه دارد

2 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 7:22 AM, Anonymous پروانه said…

    سلام حمیرای عزیز
    حاشیه نشینی را خواندم به بازیگوشی های کودکانه شما خندیدم
    اما در بقیه نوشته، بیشتر جای پای زندگی دیده می شود تا نگاه تلخی که شما به آن دارید
    کسی که مهاجرت را می پذیردحتما به مسائل آن نیز فکر کرده است در واقع می خواهم بگویم خودش انتخاب کرده است وحتما از زندگی قبلیش بهتر است
    ..
    منتظر خواندن ادامه ی مقاله ی حاشیه نشینی هستم
    روی ماهت را می بوسم

     
  • At 7:37 AM, Blogger پـروانـه اسمـاعیـل زاده said…

    حمیرای عزیز این کامنت را برای شما می نویسم لطفا تاییدش نفرمایید:
    ....
    از احوالپرسی سالار ازت بسیار ممنونم این روزها به مشغول خواندن کتاب عزیز نسین است
    این کتاب توصیه فریدون است که از دوستان بسیار محترم وبلاگی من و سالار هست
    www.parastu.persianblog.com
    آدرس وبلاگ سالار
    www.salaar.blogspot.com

    ----------
    اگر کمکی از من در اصلاح وبلاگت بر می آید حتما بفرمایید تا انچام دهم
    چون کدهای فارسی شما به هم خورده باید همه ی لینکها را در تمپلیت دوباره به فارسی تایپ کنید

    من هم وقتی به نسخه بتا آپدیت کردم این بلا به سرم آمد ولی نسخه جدید بلاگر که با اکانت جی میل است خیلی امکانات خوبی دارد من که بسیار راضی هستم
    در پایان بگویم اگر به کار خود هنگام کار با بلاگر شک دارید دست به این کار نزنید چون ممکن است بر اثر یک پاسخ اشتباه به سئوالات بلاگر کل وبلاگ شما پاک شود
    بسیار خوشحالم که دوست بسیار اندیشمندی همانند شما دارم
    بسیار دوستت دارم

     

Post a Comment

<< Home