خیال ِتشنه

Saturday, December 11, 2004

دل بهم زده گی

چند روزی است که حال تهوع دارم. وقتی بوی بعضی از آدمها به مشامم می خورد تهوع با چنان شتاب و پرتابی به سمتم حمله می آورد که مثل باد می دوم به طرف دستشویی. این حالت را بیشتر نسبت به بعضی از نویسنده ها، شاعرها، رادیوها، روزنامه ها، وبلاگ ها، موزیک ها، خواننده ها و نقاش ها پیدا کرده ام.
یادش بخیر اخوان می گفت که آدم که دیگر به خودش نباید دروغ بگوید. فروغ از مردهای قلمبه گو ، گنده گو و خودخواه بیزار بود و برای ساده نوشتن، ساده و پاک بودن گریه می کرد. می گفت:" یک شاعر واقعی در همه لحظه های زندگی شاعر است."
آنقدر حالم بد است که نه رفاقت سیگار به دلم می نشیند نه نوازش مشروب خوابم می کند و نه صدای آشنایی به دلم چنگ می زند. باور کنم یا نه؟ می شود باور کرد کسانی را که در روابط زندگی می کنند تا ضوابط. می شود باور کرد کسانی را که به دروغ برای یکدیگر کرنش می کنند؟ چرا به هر سو می نگرم بوی خودخواهی می زند؟.
تنها چیزی که حالم را بهم نمی زند هوای سرد است و بالکن یخ زده خانه ام. پرنده های آزادی که آمخته ام شده اند می آیند روی نرده ها می نشینند و براندازم می کنند. غذایشان می دهم و بر می گردم به
آشپزخانه و در و دیوارهای آشپزخانه را نگاه می کنم.
فروغ به من می گوید:" مردم از دورویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم."
کارین بویه می گوید:" ترا دوست می دارم، مرگ من
تو مرگ طولانی و تلخ."
و سپهری می گوید:" به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من."
و صدایی از درون بغض کنان می گوید:" دختر کولی من، سمن ترم
بیا برویم
بیا برویم پریشان فکر
پریشان عشق
بیا برویم
بیا برویم به کشتن قلبی
که کور از عشق شده
و مرگ "زن بودن مان" را به انتظار نشسته است
باید برویم باید برویم
و یکدیگر را دوباره پیدا کنیم"
برمی گردم به بالکن. پرنده های آزاد با نگاه شان در آغوشم می گیرند و با بالهایشان اشکهایم را خشک می کنند.یک لحظه دوباره تو فکر بعضی از آدمها می روم و بعد با شتاب می دوم بطرف دستشویی.

7 Comments:

«دوستان عزيزم لطفاً وقتی پيغام می‌گذاريد، نام و نشانی خودتان را هم ذکر کنيد.»

  • At 12:31 AM, Blogger X said…

    دوست عزیز در ازادیت زندگی کن.زندگی ...

     
  • At 1:22 AM, Blogger X said…

    دوست عزیز. شاعر و نویسنده و نقاش و دانشمند بودن هنوز یک بودنه. بودنی که فرصتی برای شدن هست.شدنی برای انسان بودن. تواضع محض. عدم تظاهرمحض . بی نیازی به هرگونه احترامات و رنگهای متفاوت دوستیها. حق انسانی را دیدن و دوست داشتن غیر شرطی انسانهااین شدنه و همه ی ما در این شدن مشکل داریم ولی نه یکسان . همه ی ما . از نقص دیگرانی که همنوع تو هستند در این بودن وشدن دلگیر نشو حتی اگر به ان اصرار ورزند دلگیر نشو.

    پرند ه های ازادی هنوز انجا هستند .

    خوش باشی

     
  • At 3:53 PM, Blogger Sima said…

    اگه زیاد تو بالکن ِ یخ‌زده‌ی خونه‌ت بشینی، حال‌ت بدتر می‌شه نه به‌تر!

     
  • At 8:09 PM, Anonymous Anonymous said…

    این از همان وقتهاییست که آدم پشیمان می شود از با کسی بودن و باز از همان وقتهاییست که می روی تابه کنجی بنشینی و داستان تکراری همدم کاسه زانو بودن را مکرر کنی و حشتناک است که آدمی تنهایی را بخواهد اما ترک برمی دارد و فرو می ریزد قامت آدمی وقتی ناچار می شوی باور کنی که چاره ای هم نیست
    درود بر شما
    جواد _ق

     
  • At 8:37 PM, Anonymous Anonymous said…

    Salaam bar doust-e...
    Ghablan ham sohbat karde boudim va gofte boudam ke khoubiy-e in zendegiy-e koutah be in ast ke ham-e chizash movaghati ast...az eshghash gerefte taa nefratast va " mozakhrafaati" ke da zehn va kalaam-e "bazi" az roshanfekraan-e khod mehvar bin ast!! kaash nevisandegaan, shaaeraan va honarmandaan-e iraani afzoun gardand va aasemaan maa niz por setaare shavad va na "Shahaab"!!taa digar na kassi raa " khodaa" konand!! na kassi khodash raa " khodaa"!!( agar baashad!!??)ensaan haay-e mahshar va khoub ham vojoud daarand! chera fekr,zamaan va enejiy-e khalaaghemaan raa baa in goun-e masaael khadshe daar konim!? baraay-e sher-e zibaayat niz sepasgozaaram...shad baashi...Yasseman

     
  • At 5:24 AM, Blogger parnian said…

    دلتنگي را پرنده ها ميبرند و هر آنچه زيبايي است . نگاه كن اطراف ما از آن زيبايي ها پر است

     
  • At 10:45 AM, Anonymous Anonymous said…

    اتفاق می افتد دوست من.....ولی این نیز خواهد گذشت.به روزهای آفتابی با هم بودن بیاندیش.امیر

     

Post a Comment

<< Home